رافتینگ و قوم بنی هندل....

....در یک سفر غافلگیر کننده به همراه جمعی صمیمی و دوست داشتنی ساعات پرنشاط و زیبایی را روی یکی از سرشاخه های اصلی و خروشان کارون سپری کردم.تجربه قشنگی بود قایق سواری روی رودخانه پرخروش ارمند در مرز چهارمحال بختیاری و خوزستان.  سفری که به همت استاد بزرگوارم دکترشیری هماهنگ واجراشد.دستشون درد نکنه.

خدا خیر بده راننده های بانمک اتوبوسهای ایاب و ذهابمونو که با اخلاق خاص خودشون باعث شدن حالا که   چندروزی از این سفرگذشته یاد حرفاشون که می افتم لبخندی تلخ و شیرین به لبمون بشینه.قصه ازین قرار بود چراشو نمیدونم اما این بندگان خدا خیلی دل خوشی از ما نداشتن .البته تجربه بهم نشون داده تقریبا اکثرشوفرجماعت همینجورین .حالا به استثنای یه عالمه شوفرای مشتی و باحال. موقع برگشت طرف گازشو گرفته بود یه بند میرفت .چنان اخم وتخمی(به فتحه ت.فکربد نکنینا)کرده بود که جماعت رجال زهره نفس کشیدن نداشتن .جماعت نسوان هم به امید ظهور یک منجی ازتو اتوبوس زمزمه ذکر  امن یجیب میکردن .خلاصه آفتاب به سرعت داشت پایین میرفت .وقت نماز داشت میگذشت تو آخرین توقف قرار شده بود واسه نماز یه جایی وایسیم اما راننده انشالله که یادش رفته بود. ترسون لرزون رفتم جلو با مسئول تور که بیچاره تازه ازخواب پریده بود مساله رو درمیون گذاشتم .با راننده مطرح میکنه اما انگار بی اثر بود .چاره ای نبود دوباره و مستقیما با راننده صحبت کردم غرولندی کرد اما قرار شد به شهر یا روستایی که رسید وایسه .حالا از شانسمون هیچ آبادی پیدا نمیشد چند تا از خانومها هم مستقیما ازراننده خواستن فکری برای نماز بکنه (ماشالله به شجاعتشون) راننده که حسابی کلافه شده بود یه چشمی گفت و تو اولین آبادی پرسون پرسون سراغ مسجدی رو گرفت در نهایت به یه دارالقران رسیدیم با عجله وضو گرفتیم اما درب نمازخونه بسته بود مسئول تور قالیچه ای رو پهن کرد گوشه دیوار و به سرعت نمازرو خوندیم البته به لحاظ فقهی نمیدونیم این نمازمون جایی دستش بند هست یانه .چون آفتاب که معلوم نبود کجاست صاحب قالیچه(راننده اتوبوس) هم که مشخص بود اصلا رضایتی نداره.بعد نماز هرچی توصف وایسادیم دستشویی خلوت شه نوبتمون بشه مگه میشد.حیرونم اگه اصرار ما چند نفرواسه نماز نبود این همسفرامون تا تهرون چجوری میخواستن تحمل کنن.خلاصه بعد کلی غروغر راننده سوار شدیم .حالا انگاری لج کرده بود پاشو چسبونده بود به گازو ول کن نبود.تو خواب ناز بودیم که هی اینور و اونور شدیم یه لحظه حس کردم تو پیست مسابقات اتومبیل رانی هستم.اعتراض همسفرا دراومده بود اساسی.ساعت نزدیک 12 داشت میشد میرفت که این یکی نمازمونم قضا شه .نزدیک یه استراحتگاه بین راهی از جناب راننده خواستم واسه نماز توقف کنه .لحنم به اندازه کافی قاطع و جدی بود که جایی برای غر غر نذاره .اما واکنش راننده عجیب زد تو برجکم راستش واسه چند لحظه ی کمتر از یک ثانیه تا عالم هپروتو طی الارض کردم وبرگشتم .و بی دفاع و بی جواب در یک گیجی و منگی خلسه وار نشستم رو صندلیم."....  بابا چه خبرتونه ....هی نماز هی نماز....مگه اونجا نخوندین؟!...." 


نظرات 9 + ارسال نظر
yalqizada دوشنبه 28 مرداد 1392 ساعت 16:43 http://yalqizada.blogfa.com

سلام. از وبسایت دکتر شیری به وبلاگتون راه پیدا کردم :)
خیلی جالب نوشتین

ممنون لطف دارین خوشحال شدم سری زدین

سوره دوشنبه 28 مرداد 1392 ساعت 16:14 http://harkat-porshoor.blogfa.com

خندۀ تلخ

عارفه دوشنبه 28 مرداد 1392 ساعت 04:52 http://inrozha.blogsky.com/

لیلی یکشنبه 27 مرداد 1392 ساعت 01:59

سلاممن از طریق سایت دکتر شیری تو این صفحه اومدم متنتون خیلی جاب بود من دوره لیسانسم راه دور دانشجو بودم ابن چبزایی که از رانندها نوشتید من برد به اون دوران یادش بخیر خاطرتون خیلی برام مملموس بود احساس میکنم عین این خاطره رو خودم بارها بارها داشتم.یادش بخیر یادم تنها رانندهاییکه بدون هیچ حاشیه ایی به میل خودشون ماشینو نگه داشتن قیافه های خیلی خفنی داشتن اصلا فکرشونو نمیکردی اهل نماز باشن ماشاا...اینقدر تعداد این راننده ها تو این 4 سال دانشجویی کم بود که هنوز قیافشون یادم مونده

دنیا شنبه 26 مرداد 1392 ساعت 08:40

یعنی فکر کن !!!

آمیتریس شنبه 26 مرداد 1392 ساعت 08:27 http://amitrisashegh.blogfa.com/

چه سفری بوده ها !

دلآرام جمعه 25 مرداد 1392 ساعت 16:58 http://www.delaramt.blogfa.com

خخخ...راست میگفته بنده خدا همش نماز میخوندین که!
بیچاره خیلی پرت بوده!

همیشه به سفر

مریم صدر چهارشنبه 23 مرداد 1392 ساعت 13:08 http://sadr_hashemi@yahoo.com

آفرین به شجاعتتون.کمتر کسی پیدا میشه که به خاطر نماز خوندن تحمل غرو لوند های راننده و بقیه رو داشته باشه. به نظرم تو اینطور مواقع نماز خوندن بیشتر به آدم میچسبه...برای من که اینطوره...
بالاخره واسه نماز مغرب ایستاد یا نه؟؟:)

بله ایستاد البته غرض از نوشتن این مطلب فقط خط آخرش بود .که بنظر خنده داره

زهرا سه‌شنبه 22 مرداد 1392 ساعت 23:11

آره واقعا توی اون جمع نماز خوندن شجاعت می خواست ...

ممنون از اینکه با ارائه اولین نظر چراغ وبلاگ منو روشن کردین

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد