
...تصویری از معصومیت روبه زوالی را که امیدش میخواندیم درورودی ساختمان در تابلوی اعلانات لابی نصب کردم وبه هرجاجار نیاززدم تا شاید.....
...امیدرفت ولی هنوز نتوانستم خودم راراضی کنم تصویر معصومیت اورا که دردمندانه به چشمانمان می نگرد و تو گویی نجاتش را و شور شوق کودکیش را ازما میخواهد ازتابلو بردارم.هرروز ازمقابلش ردمیشوم وشرمزده به چشمان معصومش نگاهی می اندازم و میگذرم.
امروز یکی ازهمسایگان را دیدم در یک دستش نایلونی باچند تخم مرغ و دردست دیگرش سیب زمینی ،عمیقانه عکس امیدوفراخوان را میخواند.آرام نزدیک رفتم تا دم غنیمتی سازم.نگاهی کرد و گفت:" تا حالا این عکسو ندیده بودم. " راست میگویدراز این معماری پیچیده نوین را نمیفهمم.ورود به لابی مجتمع های مسکونی انگاری چون خوره آدم را میخورد که لحظه ای درنگ را در این سرسرا طاقت نمی اورند.عجولانه میگریزند.اینجا نشانی از آرامش وامنیت دالانها و هشتی های قدیمی نیست. هرچند به هزارهزار رنگ وآب ولعاب بزک شده باشد.
گفتم :"خیلی وقته اینجاست.افسوس هفته پیش فوت کرد."
خنده ی کریه المنظری کرد دندانهای نافرمش خنده چندش آورش را مهوع ترمیکرد.درحالیکه به سمت آسانسور میرفت گفت:" ااا......اینکه دیر شد ایشاللا بعدیش....."
ولحظه ای بعد درگور آهنی بالابر محو شدورفت.مبهوت ایستاده بودم وبه امیدی که دیگرنبود می سوختم.چه دردمندانه ازبی همتی میز نشینانی که میتوانستند کاری کنند ونکردند گله کردیم و نالیدیم .داغستان روح ما به داغهای هردم رسیده ازاین باغ آباد است.آبرو میگیردو امید که روزی آبروی مدعیان ببرد.اما سنگینی و سوزش داغ بی تفاوتی این نسناسهای ملبس به جامه انسان و این بنی بشرهای بی نشان از آدمیت را.....وای.....وای....
باز ایشون خوبه دیدم آدمایی که میگن:
اه از این زندگی اینم رفت...
بعد: خوب شد رفت و
بعد:زندگی همینه و چرا اینا رو میزنن که غم و غصههامون رو زیاد کنن؟...
خدا هممونرو هدایت کنه