کوچه گردان عاشق(شبی به بلندای قرنها)-قسمت اول


....نهیب میزنم دیدگان ناباورم را،به باورآنچه در هیچ باوری نگنجد الا به حضور.
جوانانی که به گواهی تیره گون پیشینه ,ازپس سالها تحقیر و نیاز,به درک استغنای وجود برآمده اند و اینک استوارانه ازپله های یکی صحنه بالا میروند تا به فریاد قرنها نشسته در گلو،خواب چشمهای جماعتی خوابزده و خوگرفته بر چموشی مرکب بی تفاوتی هارا آشفته سازند.  
اینان به هرروزه در مقابل دیدگانمان بودند و هستند . درناگزیری روزگار ،بی تجربه ازشیرینی وحلاوت کودکی،طعم بزرگی نچشیده قد میکشندودرلوح پاک حافظه وجودشان موریانه های رنج وتحقیر لانه میکنند.دیده ایم ودیده اید معصومیت کودکانه اشان وغرور نوجوانیشان ،راکه بارها وبارها به جبرونیازواحتیاج لگد مال بی تفاوتی بنی آدمهای فقط مشترک در اعضا شده است و میشود.واینک نشسته بر کرسی شهادت میبینی استوارانه ازپله های یکی صحنه بالا می روند.چشمها سرریزاشک و لبها به ضیافت لبخند .به سخره میگیرند نیازها و عقده ها و تحقیرهارا که حقیرتر از آنند چهره انسانی انسان را خدشه آورند.
ومی بینیم ومیبینی معجزه را "........آنقدر مغرورم کرده ای که نمیتوانم گریه کنم....."

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد