"این مطلب سیاسی نیست بنابراین مسئولیت مطالعه آن برای افرادزیر 18 سال با خودشونه"
....سال88 تو اوج تبلیغات پیش از انتخابات ، الحق فضای دوستداشتنی شده بود خیابونای مرکزی تهران هرچی رقابت شدیدتر میشد فضای صمیمیت بین هواداری این و اون بیشتر تو چشم میومد. بعنوان یه شاهد عینی که خونمون تو همون مناطق مرکزی شهربود میگما.به قول معروف دیدم که میگما.کارمون شده بود عصرا دست پارسا و پرها...مو بگیرم بیایم سر خیابون بشینیم شور ونشاط مردم و جوونارو تماشا کنیم پرهام و پارسا هم کلی حال میکردن تو اون شورو هیجان مخصوصا از شعارهایی که دیگه به طنز و شوخی کشیده شده بود.تو یکی از اون شبا وقتی از سر کار بر گشتم بچه هارو آوردم سر خیابون یه کارتن پلاست سبز رنگ با تبلیغات موسوی رسید بدست پرهام چندتا دخترپسر جوون یه جوری تاش زدن که پرهام توش قرارگرفت دوسه تا هم مچ بند سبز بستن به دستاش و گردنش چندتا دختر پسر دیگه رسیدن به پیشونیش سربند پرچم (نماد احمدی نژاد)بستن یکی دیگه رو لپاش رنگ پرچم کشید کلی هم میخندیدن وازش با گوشیهاشون عکس میگرفتن و پرهامم که اون موقع 4 سالش بود کلی کیف میکرد یه نفر دیگه هم عکس کروبی و محسن رضایی رو داد دستش خلاصه کلکسیون کاندیداها شده بود.یکی یادش میدا دستاشو به علامت پیروزی نشون بده اون یکی شعار ضد موسوی یادش میدا اون یکی شعار ضد احمدی نژاد .پرهامم که میدید مورد توجه این همه آدم قرار گرفته کلی کیف میکرد.منم خوش بودم به خوشی این دوتا طفل معصوم والا از مدتها پیش با انتخابات قهر کرده بودم .خلاصه روز موعود رسید .نشسته بودم تو خونه که یهو دیدم پرهام گریه کنان اومد تو پرسیدم چی شده پارسا گفت سپهر(پسر همسایه بالاییمون همسن پرهام) دقش میده همش میگه منو بابام رفتیم رای دادیم دلت بسوزه. پرهامم گریه اش افتاد. گفتم اینکه مهم نیست عزیزم عصر میریم ماهم رای میدیم. بخیال اینکه تا عصر همه چی یادش میره. با سرعت دوید بالا تا این پاسخ دندان شکن رو به سپهر بگه و برگرده.خلاصه تا عصر بیشتر از صدبار پرسید پس کی میریم. دست بردار نبود .پاشدیم رفتیم بیرون تو راه گفت شناسنامت کو؟ گفتم نیاز نیست همینجوری میریم .اما انگار پوززنی با سپهر خیلی واسش مهم بود زیر بار نرفت باید برگردیم هرچی گفتم قبول نکرد.تمام حرفش این بود بابای سپهر شناسنامشو برده .خلاصه برگشتیم خونه تا شناسناممونو برداریم.تو مسیرمون دوتا شعبه اخذرای بود اما آقا هیچکدومو قبول نداشت فقط یه جا باید میرفتیم .مسجد جوادی(منظورش مسجدالجواد هفت تیربود).چون بابای سپهر اینا رفتن اونجا.خلاصه رفتیم تو صف واستادیم هرچی بهش گفتم شلوغه بیا بریم واست شیرموز بخرم بخرجش نمیرفت که نمی رفت. هیچی تا نوبتمون شد با صدای بلند به آقایی که پشت میز بود گفت آقا به ما رای موسوی بدین .با تعجب و خنده نگاهی کردم بهش همه حاضرین میخندیدن آقاهه هم که خیلی باحال بود گفت حالا نمیشه یه برگه دیگه بدم. گفت نه فقط رای موسوی بدین. خلاصه برگه رو گرفتیم اما انگار شک داشت دوباره گفت آقا این رای موسویه آقاهه خندید و گفت آره عزیزم.با بی اعتمادی گفت اون یکیارو ببینم . وقتی دید گفت پس چرا شکل همن اینا .واسش توضیح دادیم که باید ما خودمون اسمشو بنویسیم .خلاصه یجورایی قبول کرد ولی ته دلش هنوز اعتماد نداشت. روکرد به اون آقا و گفت دونه ای چنده؟مردم که حسابی رفته بودن تو کوک پرهام زدن زیر خنده.خلاصه برگه روسفید تا کردم خواستم بندازم توصندوق گفت بده من بندازم ازم گرفت گفت نوشتی موسوی گفتم آره بابا جون نوشتم گفت اگه دروغ بگی خدا میبردت جهنم .همه زدن زیر خنده . از صمیمیت کودکانش خجالت زده شده برگه رو باز کردم توش نوشتم موسوی دادم بهش بندازه صندوق .لحظه انداختن تو صندوق فیلمبرداری اونجا بود ازش فیلم گرفت. خواستیم بیایم بیرون همون آقا صداش کرد گفت کوچولوخودت نمیخوای رای بدی ؟یه نگاهی به من کرد گفتم اگه میخوای برو رفت جلو اون آقا خیلی محترمانه و جدی یه برگه کاغذ بهش داد پرهام گفت شناسنامم نیاوردم اون آقا گفت اشکالی نداره دفعه بعد که آوردی واست مهر میزنم .خودکار دادن دستش خواست بده من اون آقا گفت هرکی باید خودش رای بده. گفت من مدرسه نرفتم بلد نیستم بنویسم. اون آقا گفت اشکالی نداره این استامپ انگشت بزن ما میفهمیم به کی رای دادی. وقتی انگشتشو زد تو استامپ و بعد تو ورقه و لحظه ای که مینداخت تو صندوق از فرط شادی و هیجان تو پوست خودش نمیگنجید.مردمم میخندیدن و تماشا میکردن .از اون آقا تشکرکردم . یکی از آقایون منشی با لبخند دستمال کاغذی به سمت پرهام دراز کرد و گفت آقا انگشتتونو تمیز کنین .پرهام با هیجان گفت نه میخوام نشون سپهر بدم.
....سال88 تو اوج تبلیغات پیش از انتخابات ، الحق فضای دوستداشتنی شده بود خیابونای مرکزی تهران هرچی رقابت شدیدتر میشد فضای صمیمیت بین هواداری این و اون بیشتر تو چشم میومد. بعنوان یه شاهد عینی که خونمون تو همون مناطق مرکزی شهربود میگما.به قول معروف دیدم که میگما.کارمون شده بود عصرا دست پارسا و پرها...مو بگیرم بیایم سر خیابون بشینیم شور ونشاط مردم و جوونارو تماشا کنیم پرهام و پارسا هم کلی حال میکردن تو اون شورو هیجان مخصوصا از شعارهایی که دیگه به طنز و شوخی کشیده شده بود.تو یکی از اون شبا وقتی از سر کار بر گشتم بچه هارو آوردم سر خیابون یه کارتن پلاست سبز رنگ با تبلیغات موسوی رسید بدست پرهام چندتا دخترپسر جوون یه جوری تاش زدن که پرهام توش قرارگرفت دوسه تا هم مچ بند سبز بستن به دستاش و گردنش چندتا دختر پسر دیگه رسیدن به پیشونیش سربند پرچم (نماد احمدی نژاد)بستن یکی دیگه رو لپاش رنگ پرچم کشید کلی هم میخندیدن وازش با گوشیهاشون عکس میگرفتن و پرهامم که اون موقع 4 سالش بود کلی کیف میکرد یه نفر دیگه هم عکس کروبی و محسن رضایی رو داد دستش خلاصه کلکسیون کاندیداها شده بود.یکی یادش میدا دستاشو به علامت پیروزی نشون بده اون یکی شعار ضد موسوی یادش میدا اون یکی شعار ضد احمدی نژاد .پرهامم که میدید مورد توجه این همه آدم قرار گرفته کلی کیف میکرد.منم خوش بودم به خوشی این دوتا طفل معصوم والا از مدتها پیش با انتخابات قهر کرده بودم .خلاصه روز موعود رسید .نشسته بودم تو خونه که یهو دیدم پرهام گریه کنان اومد تو پرسیدم چی شده پارسا گفت سپهر(پسر همسایه بالاییمون همسن پرهام) دقش میده همش میگه منو بابام رفتیم رای دادیم دلت بسوزه. پرهامم گریه اش افتاد. گفتم اینکه مهم نیست عزیزم عصر میریم ماهم رای میدیم. بخیال اینکه تا عصر همه چی یادش میره. با سرعت دوید بالا تا این پاسخ دندان شکن رو به سپهر بگه و برگرده.خلاصه تا عصر بیشتر از صدبار پرسید پس کی میریم. دست بردار نبود .پاشدیم رفتیم بیرون تو راه گفت شناسنامت کو؟ گفتم نیاز نیست همینجوری میریم .اما انگار پوززنی با سپهر خیلی واسش مهم بود زیر بار نرفت باید برگردیم هرچی گفتم قبول نکرد.تمام حرفش این بود بابای سپهر شناسنامشو برده .خلاصه برگشتیم خونه تا شناسناممونو برداریم.تو مسیرمون دوتا شعبه اخذرای بود اما آقا هیچکدومو قبول نداشت فقط یه جا باید میرفتیم .مسجد جوادی(منظورش مسجدالجواد هفت تیربود).چون بابای سپهر اینا رفتن اونجا.خلاصه رفتیم تو صف واستادیم هرچی بهش گفتم شلوغه بیا بریم واست شیرموز بخرم بخرجش نمیرفت که نمی رفت. هیچی تا نوبتمون شد با صدای بلند به آقایی که پشت میز بود گفت آقا به ما رای موسوی بدین .با تعجب و خنده نگاهی کردم بهش همه حاضرین میخندیدن آقاهه هم که خیلی باحال بود گفت حالا نمیشه یه برگه دیگه بدم. گفت نه فقط رای موسوی بدین. خلاصه برگه رو گرفتیم اما انگار شک داشت دوباره گفت آقا این رای موسویه آقاهه خندید و گفت آره عزیزم.با بی اعتمادی گفت اون یکیارو ببینم . وقتی دید گفت پس چرا شکل همن اینا .واسش توضیح دادیم که باید ما خودمون اسمشو بنویسیم .خلاصه یجورایی قبول کرد ولی ته دلش هنوز اعتماد نداشت. روکرد به اون آقا و گفت دونه ای چنده؟مردم که حسابی رفته بودن تو کوک پرهام زدن زیر خنده.خلاصه برگه روسفید تا کردم خواستم بندازم توصندوق گفت بده من بندازم ازم گرفت گفت نوشتی موسوی گفتم آره بابا جون نوشتم گفت اگه دروغ بگی خدا میبردت جهنم .همه زدن زیر خنده . از صمیمیت کودکانش خجالت زده شده برگه رو باز کردم توش نوشتم موسوی دادم بهش بندازه صندوق .لحظه انداختن تو صندوق فیلمبرداری اونجا بود ازش فیلم گرفت. خواستیم بیایم بیرون همون آقا صداش کرد گفت کوچولوخودت نمیخوای رای بدی ؟یه نگاهی به من کرد گفتم اگه میخوای برو رفت جلو اون آقا خیلی محترمانه و جدی یه برگه کاغذ بهش داد پرهام گفت شناسنامم نیاوردم اون آقا گفت اشکالی نداره دفعه بعد که آوردی واست مهر میزنم .خودکار دادن دستش خواست بده من اون آقا گفت هرکی باید خودش رای بده. گفت من مدرسه نرفتم بلد نیستم بنویسم. اون آقا گفت اشکالی نداره این استامپ انگشت بزن ما میفهمیم به کی رای دادی. وقتی انگشتشو زد تو استامپ و بعد تو ورقه و لحظه ای که مینداخت تو صندوق از فرط شادی و هیجان تو پوست خودش نمیگنجید.مردمم میخندیدن و تماشا میکردن .از اون آقا تشکرکردم . یکی از آقایون منشی با لبخند دستمال کاغذی به سمت پرهام دراز کرد و گفت آقا انگشتتونو تمیز کنین .پرهام با هیجان گفت نه میخوام نشون سپهر بدم.
خیلی قشنگ بود